تبليغاتX
نگارینه

ال فاق جني  كه ميان شكاف شب  و روز زندگي  مي كرد، به ندرت به دنياهاي جنيان سر مي زد و خيلي كمتر به جهان انسان هاي فاني.
هيچ كس جز خدا و خود او نمي دانست جن  ايمان داري است يا نه، به خاطرهمين همه در باره ي او مانند يكي از خودشان فكر مي كردند.
جن هاي هر دو گروه به ملاقات او مي آمدند تا داستانشان را براي او تعريف كنند.
تياب، جن خاكستر ها به شكاف ميان روز و شب آمد. با خنده گفت: «پسر عمو! مي خواهم برايت داستاني بگويم.»
« چكار كردي تياب؟»
جن خاكستر بيشتر خنديد.
ال فاق گفت: «خوب  پسر عمو بيا و فنجاني چاي بخور. قصه ات را از ا ول برايم تعريف كن.» وقتي چاي در حال دم كشيدن بود تياب پرسيد: «مردم دشت سرخ را مي شناسي؟ آنهايي كه كنار رودخانه زندگي مي كنند؟»
ال فاق  سرش را تكان داد تا تياب ادامه بدهد.
جن خاكستر گفت: «طاعون سراغشان آمد و هر خانه اي كشته اي داد. هيچوقت چنين ناله وزاريي نشنيده بودم.  صداي غم زنده ها بود كه من را به آن جا كشاند. آ ن ناله ها را باد آورد... تصادفا" يكي از آن ها را شنيدم.»
ال فاق گفت: «ادامه بده.»
«از خانه اي  ناله ي شديدتري شنيدم. آن جا زني لباس هايش را پاره مي كرد و موهايش را مي كند. شوهرش سعي مي كرد دست هاي او را بگيرد. او هم  گريه مي كرد اما نه مثل زن. صورت مرد خيس بود اما آرام گريه مي كرد. جايي كه زن دست هايش را باز كرده بود خون آلود بود. كمتر چنين گريه اي  شنيده بودم. خيلي لذيذ بود . فكر كردم ميتوانم  چيزي گير بياورم.»
ال فاق گفت: «يك  حادثه ي بد» و چايش را هورت كشيد.
تياب گفت:« بهتر از بدبختي صرف. حالا  گوش كن. دور خانه  چرخيدم  و در هفت نقطه سايه ي فرشته ي سياه را پيدا كردم. از شروع طاعون هفت بار آمد ه بود و هفت رو ح با خودش برده بود. حدس زدم بايد بچه هايشان را برده باشد. زن هفت  بچه زاييده بود و حالا همه ي آنها مرده بودند. وقتي به شدت گريه مي كرد اسم آن ها را زير لب تكرار مي كرد» و اسم ها را به ال فاق گفت.
«شوهرش سعي كرد آرامش كند اما بي فايده بود. اسم اش را صدا كرد اما زن جواب نداد. وقتي سعي كرد در چشمايش نگاه كند زن صورت اش را برگردند.»
« غم اش خيلي بزرگ بود.»
«شايد ، شايد. منتظر شدم تا مرد خوابيد. چشم هاي زن هنوز باز بود گرچه تاريك تر از اين بود كه  چيزي ببيند. به طرف اش خم شدم و نجوا كردم: زن فاني من فرشته ي دروازه هستم و دعاهاي تو را شنيدم.»
ال فاق پرسيد: «فرشته ي دروازه؟»
«از خودم ساختم. اما به او گفتم قادرم بچه ها ي تو را باز گردانم به شرط اين كه به من ايمان بياوري.»
« اگر فرشته اي اين را مي شنيد چه؟»
پسرعمو از اسم هيچ فرشته اي استفاده نكردم . گفتم كه از خودم در آوردم. به زن گفتم: بلند شو. برو بيرون. به  طرف غرب برو. اينقدر برو كه  بيشتر نتواني . علامتي  از زنده شدن بچه ها به تو خواهم داد اما بايد تنها كنار دريا بدون هيچ چيزي بماني. ديگر هيچوقت نبايد حرف بزني. هيچوقت  نبايد دنبال بچه ها بگردي چون اگر يكي را پيدا كني  همگي  دوباره  مي ميرند.»
« و  اين معامله را قبول كرد؟»
«قبول كرد و بدون اين كه شوهر ش را بيدار كند بلند شد. با لباسي كه به تن داشت راه افتاد. روز و شب راه رفت . از صحرا گذشت و از كوه ها . تمام راه را رفت تا لب دريا!»
« و تو بچه ها  را زنده كردي؟»
تياب خنديد: «زنده  كردم؟  پهلو هايش را گرفت و بيشتر خنديد. خب  پسر عمو  هر  كاري  مي توانستم  كردم. هر كاري  كه  در  قدرتم بود. شب به او گفتم به آسمان شرق نگاه كند. ستاره ها از آسمان افتادند و من با افتادن هر ستاره اسم يكي از بچه ها را به او  گفتم.»
« باور كرد؟»
«بيشتراز باور . و شيريني كار هم همين جاست. من رفتم . وقتي شب بعد بر گشتم  كنار دريا در غاري  روي  صخره پناه گرفته بود. گفتم: حالا گوش كن زن فاني. من فرشته نيستم. من جن ام. احمق تر از تو هم تا حالا نديده بودم. زنده كردن بچه هايت مثل اين است كه بتوانم آفتاب را از غرب در بياورم. لازم نيست اينجا بماني و از گرسنگي بميري. برو خانه . برو خانه.»
« رفت؟»
جن خاكستر ها بار ديگر  خنديد و گفت:« شگفتي كار اينجاست. او به من جواب نداد چون  گفته بودم ديگر نبايد حر ف بزند و باور نكرد چون گفته بودم بايد به فرشته ي دروازه ايمان داشته باشد. بدون كلامي آ نجا ماند. بدون دوست فقط  در غار به عنوان سر پناه. ثابت در ايمان به خدمتگزاري الهي  كه وجود نداشت.»
« اما پسر عمو تو كه وجود داري.»
تياب گفت: «بله من هستم.»
« از گرسنگي مرد؟»
«دريا نشينان او را پيدا كردند. برايش غذا آوردند. فكر كردند  زن مقدسي است و دوباره خنديد.»
« شوهرش چه شد؟»
«ا ين جزو قصه ي من نيست. شايد هنوز زنده باشد.»
« در كار او مانده ام»
تياب ادامه داد:« من همه چيزش را از او گرفتم، حتي بيشتر از آن چه مي خواستم و حالا    حتي اگر چيزهايي را كه از او دزديده ام  بازگردانم پس نمي گيرد. تا حال چنين دزدي اي شنيده بودي؟!»
ال فاق با انگشت هاي بلندش به صورتش ضربه اي زد و جوابي نداد.
شايد تياب هم منتظر جوابي نبود.
وقتي جن خاكستر رفت. ال فاق از خانه اش در شكاف بين شب و روز خارج شد. به دنياي انسان هاي فاني رفت. خيلي طول كشيد تا دشت سرخ  را پيدا كرد و بيشتر تا خانه اي را با هفت سايه كه اكنون ديگر در حال محو شدن بودند. مردي كه آن جا زندگي مي كرد لاغر بود با چشم هايي گود رفته.
ال فاق در انتظار شب ماند. بالاخره  مرد به رختخواب رفت و در حالي كه اسم زن اش را تكرار مي كرد دراز كشيد.
ال فاق در تاريكي به سوي او خم شد و گفت: «مرد فاني من فرشته ي دروازه هستم و دعاهاي تو راشنيدم . همانطور كه مي ترسيدي زن ات هم مانند بچه هايت مرد. اگر به من ايمان داشته باشي همه را زنده مي كنم.»
مر د پرسيد: «مي تواني؟»
ال فاق گفت: «بلند شو . برو بيرون. به سمت جنوب برو. تا جايي كه مي تواني راه برو آنقدر كه بيشتر نتواني. علامتي از زنده شدن زن و بچه هايت خواهم داد اما بايد كنار دريا بماني بدون هيچ چيزي و ديگر هيچ وقت حرف نزني. هرگز نبايد دنبال كساني كه دوست داشتي بگردي چون اگر يكي را پيدا كني  همه مي ميرند.»
مرد بلند شد. لباس پوشيد ، عصايش را برداشت ورفت. در طول شب راه رفت . روز بعد هم همينطور. از صحرا گذشت. از دشت گذشت. ال فاق نامريي از پي او مي آمد. وقتي همه ي راه را تا به دريا رفت. جن منتظر شب شد و آن وقت هشت ستاره كه از آسمان شمال در حال افتادن بودند به او نشان داد و نام اعضاي خانواده او را شمرد.
جن گفت: «به خاطر داشته باش هيچ وقت حرف نزن و دنبال آن ها نگرد. مرد در حالي كه صورت اش خيس اشك بود سر تكان داد.»
« هر چه شد به من وفادار بمان»
مرد دوباره سرش را تكان داد و لبخندي خسته بر لب اش نشست.  قيافه اي سپاسگزار به خود گرفت و درود فرستاد.
ال فاق گفت: «نه برايم درود نفرست. ارزش آن را ندارم.»
در نزديك ترين دهكده خانه به خانه گشت و در گوش همه ي خوابيده ها نجوا كرد: « مرد مقدسي در كنار درياست . او را پيدا كنيد و مراقب اش باشيد.»
ال فاق كه شايد جن با ايمان و يا بي ايماني است به شكاف بين روز و شب برگشت. اگر دنيا به آخر نرسيده باشد هنوز آن جا زندگي مي كند.
 
 
جني در شكاف شب و روز/بروس هالندراجرز/مهنازدقیق نیا
 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 10:48 توسط نگار |


" هرگز به یک زن دروغ نگو "

 

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادابرویم"  

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقائ شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد..

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه؟

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟"

جواب زن خیلی جالب بود...

زن جواب داد: لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم.

+ نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 6:41 توسط نگار |


سلام

نمی دونم چمه؟ یه حال خاصی دارم ! یه حس مبهم ! که بعضی وقتا  سری بهم می زنه و

احوالی ازم می پرسه. می دونی (د) گیج و منگم !

دنیایی از افکار متفاوت تو سرم داره  وول می خوره. وای ی ی

جالب تر اینجاست که فکر می کنم کسی اینایی رو که می نویسم نمی خونه

و این گیج ترم می کنه!!! چرا باید چیزی رو اینجا بنویسم که حتی ممکنه کسی هم نخونش !!!

(البته یکی هست که بعضی وقتا اگه مشغله هاش اجازه بده یه سر می زنه.)

شاید بهتر باشه در وبلاگم رو تخته کنم برم دنبال یه کار درست و حسابی.

اصلا این حرفارو واسه چی میزنم ؟  واسه کی می زنم ؟

هنوز منگم.

دارم یه کتاب می خونم . این کتابه بد جور پیچوندم.  تکون دهنده ست.

وقتی نقاب ظاهر رو  از چهره مون و زندگیمون بر می داریم اون وقت می فهمیم که چه زندگیه پست و حقیری داریم.

این کتاب دقیقا نقاب رو کنار زده و داره بهمون هشدار می ده آی آدمااااااا نگاه کنین دارین با زندگیه خودتون چی می کنین !ببینید کی  هستین و چه جور تظاهر به خوبی و انسانیت می کنین.

بسه .... حالا همچین حرف می زنم که انگار خودم.........

می دونی (د) بدیه این منگی چیه؟ اینه که نمی دونی کجا وایسادی  باید بری یا برگردی ؟

یا نه! همین جا که هستی  بمونی................

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 1:47 توسط نگار |


پادشاه و كنيزك
پادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او مي‌دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي مي‌كنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان مي‌كنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه مي‌كرد. داروها, جواب معكوس مي‌داد. شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني مي‌داني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بوده‌اي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او مي‌گويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار مي‌آيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را مي‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.
فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در سايه بود, مثل ماه مي‌درخشيد. بود و نبود. مانند خيال, و رؤيا بود. آن صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر مي‌آمد. گويي سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان يكي بوده است.
شاه از شادي, در پوست نمي‌گنجيد. گفت اي مرد: محبوب حقيقي من تو بوده‌اي نه كنيزك. كنيزك, ابزار رسيدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسيد و دستش را گرفت و با احترام بسيار به بالاي قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگي راه, شاه پزشك را پيش كنيزك برد و قصة بيماري او را گفت: حكيم، دخترك را معاينه كرد. و آزمايش‌هاي لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهاي آن پزشكان بيفايده بوده و حال مريض را بدتر كرده, آنها از حالِ دختر بي‌خبر بودند و معالجة تن مي‌كردند. حكيم بيماري دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهميد دختر بيمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.
عاشقي پيداست از زاري دل نيست بيماري چو بيماري دل
درد عاشق با ديگر دردها فرق دارد. عشق آينة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقي را فقط خدا مي‌داند. حكيم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بيرون، حتي خود شاه. من مي‌خواهم از اين دخترك چيزهايي بپرسم. همه رفتند، حكيم ماند و دخترك. حكيم آرام آرام از دخترك پرسيد: شهر تو كجاست؟ دوستان و خويشان تو كي هستند؟ پزشك نبض دختر را گرفته بود و مي‌پرسيد و دختر جواب مي‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسيد، از بزرگان شهرها پرسيد، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسيد، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكيم از محله‌هاي شهر سمر قند پرسيد. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شديدتر كرد. حكيم فهميد كه دخترك با اين كوچه دلبستگي خاصي دارد. پرسيد و پرسيد تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسيد، رنگ دختر زرد شد، حكيم گفت: بيماريت را شناختم، بزودي تو را درمان مي‌كنم. اين راز را با كسي نگويي. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كني مانند دانه از خاك مي‌رويد و سبزه و درخت مي‌شود. حكيم پيش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اينجا بياوري و با زر و پول و او را فريب دهي تا دختر از ديدن او بهتر شود. شاه دو نفر داناي كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را يافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادي تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را براي زرگري و خزانه داري انتخاب كرده است. اين هديه‌ها و طلاها را برايت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بيايي، در آنجا بيش از اين خواهي ديد. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده‌اش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نمي‌دانست كه شاه مي‌خواهد او را بكشد. سوار اسب تيزپاي عربي شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هديه‌ها خون بهاي او بود. در تمام راه خيال مال و زر در سر داشت. وقتي به دربار رسيدند حكيم او را به گرمي استقبال كرد و پيش شاه برد، شاه او را گرامي داشت و خزانه‌هاي طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكيم گفت: اي شاه اكنون بايد كنيزك را به اين جوان بدهي تا بيماريش خوب شود. به دستور شاه كنيزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبي و خوشي گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكيم دارويي ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعيف مي‌شد. پس از يكماه زشت و مريض و زرد شد و زيبايي و شادابي او از بين رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:
عشقهايي كز پي رنگي بود
عشق نبود عاقبت ننگي بود
زرگر جوان از دو چشم خون مي‌گريست. روي زيبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهاي زيبايش دشمن اويند. زرگر ناليد و گفت: من مانند آن آهويي هستم كه صياد براي نافة خوشبو خون او را مي‌ريزد. من مانند روباهي هستم كه به خاطر پوست زيبايش او را مي‌كشند. من آن فيل هستم كه براي استخوان عاج زيبايش خونش را مي‌ريزند. اي شاه مرا كشتي. اما بدان كه اين جهان مانند كوه است و كارهاي ما مانند صدا در كوه مي‌پيچد و صداي اعمال ما دوباره به ما برمي‌گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنيزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چيزهاي ناپايدار. پايدار نيست. عشق زنده, پايدار است. عشق به معشوق حقيقي كه پايدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌تر مي‌كند مثل غنچه.
عشق حقيقي را انتخاب كن, كه هميشه باقي است. جان ترا تازه مي‌كند. عشق كسي را انتخاب كن كه همة پيامبران و بزرگان از عشقِ او به والايي و بزرگي يافتند. و مگو كه ما را به درگاه حقيقت راه نيست در نزد كريمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نيست.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 19:10 توسط نگار |


سلام به کسی که نوشته ام رو می خونه و حتی سلام به کسی که نمی خونه.

امروز عصر خیلی کسل بودم. نمی دونم چرا ؟ اما بی حوصله ام حتی حوصله  خودمم ندارم.دلم می خواد کسی پیشم بود و برام حرف می زد و من ساکت  به حرف هاش گوش می دادم. جوری که محو صحبت هاش می شدم و حالم رو فراموش می کردم. بعضی آدما وقتی بی حوصله می شن شاید بخوان تنها باشن یا با کسی حرف بزنن اما من دوست دارم فقط بشنوم و بشنوم و بشنوم...

دیگه حرفم نمیاد .

شب همه خوش

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 20:36 توسط نگار |


سلام به همه.

 امروز داشتم میل هام رو چک می کردم که تو یکی از میل ها یه وصیت نامه از ثروتمندترین

تاجر جهان توش بود. برام جالب بود. اومدم تو وبم بذارم تا بقیه هم این وصیت نامه جالب رو بخونن.

بدرود.

*/*/*/*/*/*/*/*

 

من ادوارد ادیش هستم که برای شما می نویسم ، یکی از بزرگترین تاجران امریکایی با سرمایه ای هنگفت و حساب بانکی که گاهی خودم هم در شمردن صفرهای مقابل ارقامش گیج می شوم ! دارای شم اقتصادی بسیار بالا که گویا همواره به وجودم وحی می شود چه چیز را معامله کنم تا بیشترین سود از آن من شود  ، البته تنها شانس و هوش نبود من تحصیلات دانشگاهی بالایی هم داشتم که شک ندارم سهم موثری در موفقیتهای من داشت .

یادم هست وقتی بیست ساله بودم خیال  می کردم اگر روزی به یک چهلم سرمایه فعلیم برسم خوشبخترین و موفقترین مرد دنیا خواهم بود و عجیب است که حالا با داشتن سرمایه ای چهل برابر بیشتر از آنچه فکر می کردم باز از این حس زندگی بخش در وجودم خبری نیست .

من در سن 22 سالگی برای اولین بار عاشق شدم . راستش آنوقتها من تنها یک دانشجوی ساده بودم که شغلی و در نتیجه حقوقی هم نداشتم . بعضی وقتها با تمام وجود هوس می کردم برای دختر موردعلاقه ام هدیه ای ارزشمند بگیرم تا عشقم را باور کند و کاش آن روزها کسی بود به من می گفت که راه ابراز عشق خرید کردن نیست که اگر بود محل ابراز عشق دلباخته ترین عاشق ها ،  فروشگاهها می شد !! 

کسی چیزی نگفت و من چون هرگز نتوانستم هدیه ای ارزشمند بگیرم هرگز هم نتوانستم علاقه ام را به آن دختر ابراز کنم و او هم برای همیشه ترکم کرد . روز رفتنش قسم خوردم دیگر تا روزی که ثروتی به دست نیاوردم هرگز به دنبال عشقی هم نباشم و بلند هم بر سر قلبم فریاد کشیدم : هیس ، از امروز دگر ساکت باش و عجیب که قلبم تا همین امروز هم ساکت مانده است ...

و زندگی جدید من آغاز شد …

من با تمام جدیت شروع به اندوختن سرمایه کردم ، باید به خودم و تمام آدمها ثابت می کردم کسی هستم . شاید برای اثبات کسی بودن راههای دیگری هم بود که نمی دانم چرا آنوقتها به ذهن من نرسید ...

دیگر حساب روزها و شبها از دستم رفته بود . روزها می گذشت ، جوانیم دور میشد و به جایش ثروت قدم به قدم به من نزدیکتر می شد ، راستش من تنها در پی ثروت نبودم ، دلم می خواست از ورای ثروت به آغوش شهرت هم دست یابم و اینگونه شد ، آنچنان اسم و رسمی پیدا کرده بودم که تمام آدمهای دوروبرم را وادار به احترام می کرد و من چه خوش خیال بودم ، خیال می کردم آنها دارند به من احترام می گذارند اما دریغ که احترام آنها به چیز دیگری بود .

آن روزها آنقدر سرم شلوغ بود که اصلا وقت نمی کردم در گوشه ای از زنده ماندنم کمی زندگی هم بکنم ! به هر جا می رسیدم باز راضی نمی شدم بیشتر می خواستم ، به هر پله که می رسیدم  پله بالاتری هم بود و من بالاترش را می خواستم و اصلا فراموش کرده بودم اینجا که ایستادم همان بهشت آرزوهای دیروزم بود کمی در این بهشت بمانم ، لذتش را ببرم و بعد یله بعدی ، من فقظ شتاب رفتن داشتم حالا قرار بود کی و کجا به چه چیز برسم این را خودم هم نمی دانستم !

اوایل خیلی هم تنها نبودم ، آدمها ی زیادی بودند که دلشان می خواست به من نزدیکتر باشند ، خیلی هاشان برای آنچه که داشتم و یکی دو تا هم تنها برای خودم و افسوس و هزاران افسوس که من آن روزها آنقدر وقت نداشتم که این یکی دو نفر را از انبوه آدمهایی که احاطه ام کرده بودند پیدایشان کنم ، من هرگز پیدایشان نکردم و آنها هم برای همیشه گم شدند و درست ازروز گم شدن آنها تنهایی با تمام تلخیش بر سویم هجوم آورد . من روز به روز میان انبوه آدمها تنها و تنها تر میشدم و خنده دار و شاید گریه دارش اینجاست هیچ کس از تنهایی من خبر نداشت و شاید خیلیها هم زیر لب زمزمه می کردند : خدای من ، این دگر چه مرد خوشبختیست ! و کاش اینطور بود ...

وبازروزها گذشت ، آسایش دوش به دوش زندگیم راه می رفت و هرگز نفهمیدم آرامش این وسط کجا مانده بود ؟

ایام جوانی خیال می کردم ثروت غول چراغ جادوست که اگر بیاید تمام آرزوها را براورده می کند و من با هزاران جان کردن آوردمش اما نمی دانم چرا آرزوها ی مرا براورده نکرد ...

 کاش در تمام این سالها تنها چند روز، تنها چند صبح بهاری پابرهنه روی شنها ی ساحل راه می رفتم تا غلفلک نرم آن شنهای خیس روحم را دعوت به آرامش می کرد  .  

کاش وقتهایی که برف می آمد من هم گوله ای از برف می ساختم و یواشکی کسی را نشانه می گرفتم و بعد از ترس  پیدا کردنم تمام راه را بر روی برفها می دویدم .

کاش بعضی وقتها بی چتر زیر باران راه می رفتم ، سوت می زدم ، شعر می خواندم ،

کاش با احساساتم راحتر از اینها بودم ، وقتهایی که بغضم می گرفت یک دل سیر گریه می کردم و وقت شادیم قهقهه خنده هایم دنیا را می گرفت ...

کاش من هم می توانستم عشقم را در نگاهم بگنجانم و به زبان چشمهایم عشق را می گفتم ...

کاش چند روزی از عمرم را هم برای دل آدمها زندگی می کردم ، بیشتر گوش می کردم ، بهتر نگاهشان می کردم ...

شاید باورتان نشود ، من هنوز هم نمی دانم چگونه می شود ابراز عشق کرد ، حتی نمی دانم عشق چیست ، چه حسیست تنها می دانم عشق نعمت باشکوهی بود که اگر درون قلبم بود من بهتر از اینها زندگی می کردم ، بهتر از اینها می مردم .

من تنها می دانم عشق حس عجیبیست که آدمها را بزرگتر می کند . درست است که می گویند با عشق قلب سریعتر می زند ، رنگ آدم بی هوا می پرد ، حس از دست و پای آدم می رود  اما همانها می گویند عشق اعجاز زندگیست ، کاش من هم از این معجزه چیزی می فهمیدم  ...

کاش همین حالا یکی بیاید  تمام ثروت مرا بردارد و به جایش آرام حتی شده به دروغ ! درون گوشم زمزمه کند دوستم دارد ، کاش یکی بیاید و در این تنهایی پر از مرگ مرا از تنهایی و تنهایی را از من نجات دهد ، بیاید و به من بگوید که روزی مرا دوست داشته است ، بگوید بعد از مرگ همواره به خاطرش خواهم ماند ، بگوید وقتی تو نباشی چیزی از این زندگی ، چیزی از این دنیا ، از این روزها کم می شود .

راستی من کجای دنیا بودم ؟

آهای آدمها ، کسی مرا یادش هست ؟؟؟

اگر هست تو را به خدا یکی بیاید و در این دقایق پر از تنهایی به من بگوید که مرا دوست داشته است ...

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:41 توسط نگار |


گفتمش دل می خری پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود بازآمدم از کنارم رفته بود... 
گفتمش بي تو چه مي بايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد .. گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!! 
گر نیایی تا قیامت انتظارت می کشم منت عشق از نگاه پرشرابت می کشم ناز چندین ساله ی چشم خمارت می کشم تا نفس باقیست اینجا انتظارت می کشم
 در پلکهای چشمانت لانه کردم ، پلک نزن خانه خرابم می کنی !!
 گفتمش نقاش را نقاشی بکش از زندگی ، با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 11:34 توسط نگار |


سلام به همه آدمایی که امروز رو با خنده و امید شروع کردن یا می کنن یا خواهند کرد

خیلی وقته که  وبم رو به روز نکردم.بعد از مدتها اومدم که به روز کنم

 الانم نمی دونم کسی به وبم میاد یا نه؟!کسی می خونش یا نه؟! 

اما من خودم هر روز به وبم سر می زنم ها ... 

(یه شکلک پینوکیو  کم دارم لطفا اگر داشتین بهم قرض بدین اینجا بذارم بعدا پس میدم)

 

راستی یه عکس آینه هم بهم قرض بدین می خوام بالای شعر جیوه و آینه بذارم

تا خوشکل بشه

خوب دیگه رخصت از دوستان مرئی و نا مرئی ...!

ایام به کام

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 7:49 توسط نگار |


                           جیوه و آئینه                           

 

داد آئینه به زیبق دشنام

که مرا همدمیت باشد ننگ

پشت من تیره شد از تیرگیت

چون رخ پیر شده پرآژنگ

هرپریچهرکه درمن نگرد

نگرد چهره خود شیک وقشنگ

زشت وزیبا همه در من نگرند

عارض زرد وعذار گلرنگ

محرم هرکسم از نیک وبدی

هیچ ازخویش برون نارم غنگ

لیک با این همه اوصاف جمیل

پشتم ازتیره حجبت زده زنگ

من دگر با تو نگیرم پیوند

یا دگر با تو نگردم یکرنگ

از نفاق تو چنان دلشادم

ز اتفاق تو چنینم دلتنگ

زین سخن جیوه برآشفت وبدو

کرد از خشم جبین پرآژنگ

وین چنین داد به آئینه جواب

  پاسخی تند نه از روی درنگ

همه اظهار تو سهو است وخطا

همه گفتار تو لغو است وجفنگ

ژاژخواهی مکن ای نامعقول

خودستایی نکن ای بی فرهنگ

حُسن موجود تو از بود من است

ورنه هستی تو یکی بیهُده سنگ

کِی خردمند ز نا بودن من

به نگاه تو نماید آهنگ

هست گفتارمن ازروی صواب

ورنه من با تو ندارم سر جنگ

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 7:38 توسط نگار |


یه ماهی بود یه دریا

يه آسمون زيبا...

يه قايق شكسته

يه ماهيگير تنها...

يه ماهي گير كه دريا

دنياي باورش بود

نياز صيد ماهی(!)

اميد آخرش بود

يه ماهی كه حواسش

به آينه های نور بود

فكر شب عروسی

تو حجله بلور بود! 

ماهی شده بود باورش

تورو اگه بندازن سرش

ميشه عروس ماهيا!

ماهی نمی شد باورش

تور اگه افتاد رو سرش

نگاه گرم ماهي گير

ميشه نگاه آخرش! 

ماهي لبش می خنديد

به قحطی صداقت...

به دشنه ای كه خورده

تو سفره رفاقت 

ماهی نفهميد چه كسی

سينه خواستشو دريد

كدوم لب گرسنه ای

شيره بختشو كشيد 

ماهی هرگز نفهميد

تور بوده بند صياد (!)

نميشه عشق شيرين

براي قلب فرهاد!

 

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 10:13 توسط نگار |